یادم میاد...........
آره خیلی گرفته بودم،خیلی گرفته بودم،خیلی ناراحت،خیلی،خیلی
توی روزای آخر فصل گرم تابستون بود
شب خابیدم، خاب یه عزیزیا دیدم که از پیش ما رفته بود
که همش بهم میگفت:فردا خیلی روز خوبیه،حتما خوشحال تر از امروز هستی
از صبح که بیدار شدم همش منتظر بودم
منتظر یه اتفاق خوب
شب شد...........به خودم خندیدم،گفتم حتما خیالاتی شدم
توهمین فکرا بودم که یه نفر اومد گفت:
که یه نفر هست که توی این دنیای بزرگ میخاد خوشحالت کنه
خیلی خوشحال شدم پیش خودم فکر میکردم دیگه به دستش آوردم
اولین چیزی که به فکرم رسید خواب شبه قبلم بود
ولی چیزی که ناراحتم میکرد
این بود که اون عزیز داشت از من دورمیشد و به یه شهر دیگه میرفت
با این حال فقط خوشحال بودم که حداقل اونا به دست آوردم
یک سال از هم دور بودیم،وای که چه یک سالی بود
ولی خوشحال بودم که فقط یک ساله و بعد دیگه پیشمی
و بیشتر خوشحال که میدونستم دیگه ازم دور نیستی
قافل،قافل از اینکه ۲سال بیشتر طول نکشید
اون ۲سال خیلی زود گذشت
رفت و فقط ازش برام یه خاطره قشنگ مونده
نمیدونم چی شد تو منا تنها گذاشتی، تنهای تنها
الآن ۲سال از اون جدایی گذشته
وای که چند ماه اول به من چند قرن گذشت
خیلی ناراحت بودم که تورا از دست دادم
خیلی ناراحت بودم که همه زندگیما باید فراموش میکردم
ولی خوشحال از اینکه بزرگترین تجربه زنگیم تو بود
الآن ازت ناراحت که نیستم هیچ ازت ممنونم هستم
به خاطر همه چیز ازت تشکر میکنم
برات ۲آ میکنم
ایشالا انقدر خوشبخت باشی
که هیچ وقت حتی برای یک لحظه
به یاد من نیفتی
گلم خدا نگهدارت
http://asalfarah.blogfa.com/
دوستای گلم
به این آدرس سر بزنید و نظر بدید
از دوستای جدید منه
البته مثل همتون گله
ممنون میشم ازتون
شاد باشین
در پناه حق



|
+| نوشته شده توسط
مصطفی در یکشنبه 3 شهریور1387
|